نمیدانم چرا هر موقع دلم میگیره میام اینجا ... عین کسایی که دنبال یه جا برای تخلیه روح وروانشون میگردن زندگی بالا وپایین های زیادی نشانمداد وهیچ وقت فکرنکرد که کمی تختی هم بد نیست .... از اینی که هستم راضی نیستم و این داره مثل موریانه منو نابود میکنه ، هرچند سعی دارم که خودم محکم جلوه بدم ولی به سختی سر پا هستم ، انگار که مشکلات من اتمامی نداره و از این مرحله به مرحله بعد و سخت تر میره نمیدانم چطور باید شاد باشم و چطور برگردم به اوضاع روحی چند ماه پیشم
برچسب:
نویسنده: پرنیا عابدی
ساعت ۲.۱۵ شبه یه لحظه اشک میریزم یه لحظه فکر میکنم یه لحظه لبخند میزنم .... به ۳۴ سال گذشته فکر میکنم به این راهی که امدم و انقدر خسته م که خوابم نمیبره ...یادم میاد تولد ۲۲ سالگیم توی اون کافه برج که دیگه اثری ازش نیست یا اون سالی که سر صبح بامریم رفتیم کافی شاپ ارگ و عکسای قشنگ بدون افکت و ارایش گرفتیم....یا اون کیک مثل ماهی تابه و تخم مرغ که یاذمه چقدر با وسواس انتخاب کردم و الان یاذم نیست ماله چه سالی بود امسال دلم میخواست برای خودم کیک بپذم ...
برچسب:
نویسنده: پرنیا عابدی